• امروز : پنج شنبه - ۱۰ آذر - ۱۴۰۱
  • برابر با : Thursday - 1 December - 2022
6

داستان میوه تلخ!

  • کد خبر : 2442
  • ۱۷ تیر ۱۳۹۹ - ۲۳:۱۶

میوه تلخ!! پیرمرد غمگین ترین و ترسناک ترین شب عمرش را تجربه می کرد. چرا که فردا صبح پسرش سیروس او را به خانه سالمندان تحویل می دهد. هیچ کس غیر از این تیره بختان قادر به درک و لمس درد این شب نیست.این شب نحس شب درگیری عشق و نفرت است .عشق پدر به […]

میوه تلخ!!

پیرمرد غمگین ترین و ترسناک ترین شب عمرش را تجربه می کرد. چرا که فردا صبح پسرش سیروس او را به خانه سالمندان تحویل می دهد. هیچ کس غیر از این تیره بختان قادر به درک و لمس درد این شب نیست.این شب نحس شب درگیری عشق و نفرت است .
عشق پدر به فرزند و نفرت فرزند از پدر و در آخر این شبها همیشه کله سحر به شکل داور دست نفرت را به عنوان برنده بالا می برد و عشق تار و پود خود را از دست می دهد و تسلیم می شود.

ناگهان پیرمرد از شدت اندوه و ترس گریه سر می دهد و قطرات اشک بر گونه هایش لیزخورده و در محاسن سفیدش مخفی می شوند تا ردپایی از این جنایت فرزند بیرون نباشد. همانطور که گریه می کرد برای چندمین بار چمدانش را برانداز کرد از دیدن تقویم و ساعتی که خودش به وسایلش افزوده بود؛ لبخند تلخی زد و آنها را از چمدان در آورد و به گوشه اتاق با عصبانیت پرت کرد چرا که دیگر مناسبتی وجود ندارد که تقویمش را با خود ببرد تنها مناسبتی که آنجا هست مرگ سالمند است که خودش از او بی خبر خواهد بود.
ساعت نیز کارآیی خود را در آنجا از دست می دهد چرا که دیگر آنجا زمانی وجود ندارد. تیک تیک ساعت در قالب زندگی معنا دار است. همان زندگی و حق حیات که چند ساعت دیگر از او سلب خواهد شد.

انتقال گرگ از جنگل به ادبیات حاصل تفکر چرکین آدمیان است تا جنایت های برخواسته از تفکراتشان را به گرگ نسبت دهند و خودشان پشت گرگ مخفی شوند و الا هیچ گرگی در طول تاریخ پدر و مادرش را ندریده است. حال بماند که گرگها نه احتکار و اختلاس را میدانند و نه خیانت و به این امور هیچ تعلقی ندارند.

آن شب عقربه های ساعت چقدر برای پیرمرد شتابانند اما زمان برای سیروس که در اتاق رو به رویی تنها خوابیده کند حرکت می کردند چرا که سیروس چند سالی بود برای این شب ، برنامه می چید. از فردا او دیگر وجود پدرش را در خانه احساس نمی کند و بعد از آن او می توانست با فروش آن منزل بزرگ که در مرکز شهر بود پول هنگفتی به جیب بزند وبا پول آن به آرزوی دیرینه خود که زندگی در کانادا بود برسد . آرزویی که فقط از طریق فروش پدر تامین می شد. سیروس تک فرزند خانواده است و چندین سال پیش نیز مادرش را از دست داده بود پس برای رسیدن به کانادا فقط حذف پدر کافی بود.

مطلبی را در اینجا خدمت خوانندگان عرض می کنم البته نظر شخصی نویسنده است و شاید خوانندگان آن را قبول نکنند. آنهایی که والدینشان را به خانه سالمندان معرفی می کنند در صورت نبود این مرکز آنها را حتما با یک نقشه شوم در منزل مسموم کرده و به زندگی شان پایان می دادند. چون دیگر فرزندان ردای انسانیت و اخلاق را در آورده و به شکل یک گرگ در آمده اند؟؟؟؟؟!!

پیر مرد از ناله های سوزناک و اندوه و ترس از حقیقت فردا خسته شد. تصمیم گرفت به حیاط برود آرام آرام درب را باز کرد بیرون رفت و آهسته در را بست که مبادا پسرش از خواب بیدار شود. چرا که محبت پدر و مادر به فرزندان را انتهایی نیست؟؟!!

خداوند تمام خوبی های جهان را در یک جا جمع نموده و با آنها پدر و مادر درست کرده است. فرزندان حتی اگر والدینشان را بخورند آنها اجازه نخواهند داد که استخوانهایشان در گلوی فرزندانشان گیر کنتد. هیچ کس قادر به کالبدشکافی این حقیقت (عشق پدر و مادر به فرزند) نیست. این حقیقتی است که خداوند در نهاد آدمیان به ودیعه گذاشته است.

پیر مرد رو به روی درخت های باغچه حیات ایستاد و دو دستش را بر روی درخت قرار داد به شکلی که گویی دارد درخت را هل می دهد و گریه ای با صدای بلتد سرداد اشکهایش مثل دانه های تسبیح پشت سر هم به زمین برخورد می کردند. از ترس ناشی از انتهای خود تا ساعاتی دیگر هر جا را که نگاه می کرد گویی یک شبح را می دید. پیر مرد مثل کودکی که او را از شیر گرفته اند به شدت گریه می کرد چرا که این بار می خواهند زندگی را از او بگیرند.

هوا کم کم داشت روشن می شد. پیر مرد دیگر علاقه ای به بازگشت به اتاقش ندارد چرا که قادر به خواب نیست . و همانجا رو به روی باغچه بر روی چهار پایه بزرگی که قبلا آنجا گذاشته بود به انتظار سیروس نشست. همان چهار پایه ای که همیشه بعد از شام جهت نوشیدن چای از آن استفاده می کرد. در آن زمانی که هنوز کرامتش حفظ شده بود.

صبح شد. سیروس بیدار شد به اتاق پدرش رفت کسی در اتاق نبود. او اخلاق پدرش را می داند و میدانست پدرش اکنون در حیاط منتظر او ایستاده است. لباسهایش را پوشید و به حیاط رفت به پدرش سلام کرد پیرمرد جواب او را اما با سردی داد. پیرمرد به چشمان فرزندش از زاویه التماس نگاه کرد نگاهی که مصداق یک کتاب بود ولی سیروس که خود را در خیابانهای تورنتو می دید این نگاه را خرد کرد .و به پدرش گفت پدر جان بهت قول می دهم هر هفته یک روز را به شما اختصاص بدهم و از این بابت هیچ نگران نباش می دانم که کمی سخت است؟؟!! ولی کم کم به شرایط عادت می کنی و من هر چه که در توانم باشد در آنجا برایت انجام می دهم. شما که می دانید من در شرف ازدواج هستم و همسر آینده ام ازدواج را منوط به زندگی کاملا مستقل دانسته و هیچ چاره ای ندارم.

پیرمرد: ولی ما با فروش این خانه بزرگ می توانیم ده آپارتمان بخریم چرا این کار را نکنیم که مشکل کامل حل شود.
سیروس: پدر جان شما در سن کهولت به سر می برید آن وقت چه کسی شما را تر و خشک کند اگه تنهایی بلایی بر سر شما آمد آن وقت من چه خاکی به سرم کنم ؟؟!! بهترین راه همین راه حلی هست که قبلا با هم درباره آن صحبت کردیم و به توافق رسیدیم.

پیرمرد فهمید که هیچ راهی برای نجات میسر نیست درب ماشین را باز کرد و بر روی صندلی قرار گرفت. سیروس پشت فرمان نشست با روشن شدن ماشین پیر مرد فهمید که دیگر هیچ راهی جز تسلیم سرنوشت نیست. با خارج شدن ماشین از حیاط خانه پیرمرد از آیینه بغل برای آخرین بار درب منزلش را دید زد دربی که هیچ وقت دیگر آن را نخواهد دید.

تهران بزرگ و شلوغ امروز چقدر برای پیرمرد کوچک و خلوت است او دوست داشت که از پنحره ماشین همه را از موضوع مطلع کند تا شاید کسی سیروس را پشیمان کند و او را نجات دهد. اما او می دانست که کسی این کار رانخواهد کرد.

مسیر یک ساعته برای پیرمرد گویی یک لحظه بیشتر نبود سیروس به خانه سالمندان رسید یا به عبارتی پیرمرد به آخرین ایستگاه خود رسید. او دیگر به محض ورود باید با زتدگی ممزوج با اختیار و آزادی خدا حافظی کند. هر لحظه اضطرابش بیشتر می شد دوست داشت یک بار دیگر التماس کند ولی نتیجه مشخص بود از ماشین پیاده و وارد خانه سالمندان شده و در قسمت پذیرش مستقر شدند و با توجه به اینکه اکثر کارها را روزهای قبل سیروس انجام داده بود تقریبا بیست دقیقه ای آنجا توقف کردند تا آخرین تراژدی نیز شکل بگیرد.

لحظه خداحافظی رسید و سیروس با پدرش در سالن مشرف به اتاقهای استراحت سالمندان خداحافظی کرد و همین که می خواست برود و پیرمرد را ترک کند پیرمرد فریاد بلندی همراه با گریه سرداد و رو به روی سیروس قرار گرفت با دستانش یقه سیروس را چسبید و التماس می کرد که او را به خانه برگرداند چرا که از اینجا می ترسد؟؟!! صحنه عجیبی شکل گرفت ولی سیروس باز هم سعی می کرد او را متقاعد سازد که اجازه نخواهد داد به او سخت بگذرد. چند دقیقه ای به همین منوال سپری شد و زاری پیر مرد قلب هر شخصی را به درد می آورد. در همین حین پیرمرد به خاطر ضعف جسمانی دستهایش از سینه پسرش رها شد و بر زمین افتاد و یکی از کفشهایش از پایش بیرون پرید و عینکش نیز بر زمین افتاد. اما توان بلند شدن نداشت همانجا بسان کودکی که چهار دست و پا حرکت می کند در همان حالت قرار گرفت و صدای هق هق گریه اش بلندتر می شد و سیروس برای همیشه آنجا را ترک کرد.

تمام سالمندان از اتاق هایشان بیرون آمدند و دور ورودی جدید حلقه زدند و او را دلداری دادند و به او گفتند نگران نباش همه ما این تلخ کامی ها را گذرانده ایم . از کجا می دانی شاید قسمت خوبی نصیب تو شود و مرگت زود فرا رسد و دوباره رهایی را تجربه کنی. پیرمرد دیگر گریه نمی کرد البته چون دیگر توان گریه کردن نداشت.
پرستاری در کنارش حاضر شد و او را به اتاقش راهنمایی کرد. یکی از آن سالمندان عینک پیرمرد را از زمین برداشت و به او داد ولی پیرمرد عینک را در همان سطلی که که در سالن بود انداخت چرا که چیزی برای بهتر دیدن وجود ندارد و عینک نیز به سرنوشت تقویم و ساعت دچار شد.

پرستار او را به یک اتاق شش نفره هدایت کرد او در کنار آن پنج سالمند قرار گرفت.

در این مرکز سالمندان درباره چه موضوعی صحبت کنند افرادی که هیچ گونه خاطره مشترکی با هم ندارند و طرحی مشترکی نیز برای آینده با توجه به شرایط موجود میسر نیست. صحبتهایی بی ریشه و فاقد جذابیت که این خود دردی را به درد هایشان اضافه می کرد.

آنها زندانیانی هستند که جرمشان یک عمر تلاش و شب زنده داری است چه اسمی را می توان برایشان اختیار کرد آنهایی که جواز دفنشان حکم آزادی آنهاست.
پیرمرد بیچاره از خستگی بی اختیار دراز کشید و پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت. چرا که دیشب یک لحظه نیز نخوابیده بود!! او به خواب عمیقی فرو رفت!!

ناگهان دستی آرام بر شانه پیر مرد قرار گرفت قبل از اینکه پیرمرد چشمانش را باز کند؛ فهمید آن دست بسیار آشناست و وقتی که با کلمه بابا جان بابا جان همراه شد پیر مرد تکان شدیدی خورد و از خواب پرید ناگهان سیروس را بالای سر خود مشاهده کرد دهانش از تعجب باز ماند پس سالمندان هم اتاقش کجا هستند؟؟!!
سیروس : باباجان از شما معذرت می خواهم که بیدارتان کردم اما مرتب در خواب فریاد می کشیدید مثل اینکه کابوس وحشتناکی در خواب دیده اید. برای سلامتی شما نگران شدم و پیرمرد را بوسید .بوسه ای که فقط آن پیرمرد می دانست چه طعمی دارد؟؟؟؟؟!!!

✍️ نویسنده: حبیب زبیدی

لینک کوتاه : https://khabran.ir/?p=2442

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

logo login wordpress khabran
جهت ورود و یا ثبت نام حساب کاربری، فیلد های زیر را تکمیل کنید

رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟ کلیک کنید