آمریکا با مقاومت ایران از موضع ادعایی «آقایی نظامی جهان» سقوط کرده است
۳۴ کیسه آرد خبازی احتکار شده در رامشیر کشف شد
قهرمانی فوتسال فرمانداری رامشیر در جام دهه فجر خوزستان
دیدار کشاورزان رامشیری با مدیرعامل شرکت بهرهبرداری زهره و جراحی
برگزاری همایش پیاده روی به مناسبت دهه فجر
کلنگ زنی پروژه زیرساختی در حوزه آب شرب مشراگه
آیین کلنگ زنی پروژه احداث کارخانه سیلو و کارخانه آرد گندم از محل درآمد موقوفه نظام السلطنه مافی شهرستان رامشیر
تلاش برای بازگشایی مسیرهای فاضلاب در شهر رودزرد، شهرستان رامهرمز
خابران/ این ایام، فرصت ارزشمندی است برای قدردانی از خدمات بیوقفه و فداکارانه زنان و مردان شجاع نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران که با استقرار امنیت و آرامش، زمینهساز توسعه و پیشرفت کشور عزیزمان هستند. اینجانب این هفته را به تمامی بزرگ مردان جان به کف؛ فرماندهان، افسران، درجهداران و کارکنان خدوم نیروی انتظامی […]
حدود ساعت پنج بود که به کتابخانه شهید مطهری رفتیم تا در دورهمی کتابخوانهای شهرستان شرکت کنیم. محمد فکر میکرد که علاقه چندانی به شرکت در نشست ندارم و محض خاطر او در جلسه شرکت کردهام.
خیابان شلوغ و پر رفت و آمد بود. کمی بالاتر زوج جوانی با دستۀ گُل روبروی دفتر ازدواج ایستاده بودند و خندان، جواب تبریک آشنایان را میدادند که دور آنها حلقه زده بودند. پشت سرشان، زنی در حالی که دستش را جلوی دهان گرفته بود و کِل میکشید، بر سر آنها نقل و شیرینی میپاشید. از دور، سه چرخهای با آژیر مخصوص آرام از لابهلای ماشینها میگذشت و پیش میآمد.
بعد از شنیدن تاریخ پرفراز و نشیب رامشیر، نگاهم نسبت به این شهر تغییر کرد و حالا حس میکنم باید با احترام بیشتری به این دیار و گذشته درخشانش نگاه کنم. مردمش اما به دلایل مختلف هنوز شناخت چندانی از قدمت تاریخی شهرشان ندارند. محمد ابراز امیدواری میکرد که در آینده نزدیک قدمهای مثبتی در این زمینه برداشته خواهد شد. چون مقرر شده که در تقویم فرهنگی شهر، روزی تحت عنوان «روز رامشیر» ثبت شود.
گرم بحث بودیم که پیرمردی تسبیح به دست، راه خود را کج کرد و طرف ما آمد. به فاصله چند متری ایستاد و دستش را به نشانه سلام کمی بالا برد. بعد از احوالپرسی، از آقای منصوری پرسید:« ایگُم رَتی فاتحه حجی؟»
موبایل محمد زنگ خورد و بحث جذاب تاریخ رامشیر متوقف شد. آقای منصوری در حالی که دفترچه کوچکی از جیب خود بیرون میآورد، خطاب به نوهاش فریاد زد:«ندو امیرعلی ...ندو .» امیرعلی لحظهای ایستاد و دستی تکان داد. و بعد دوید تا به دوستش برسد. عطر خنده بچهها در سراسر پارک پیچیده بود و نسیم ، شمهای از آن را برای «کودک اشکانی» میبُرد تا مرهمی بر زخم تنهایی او در دیار غربت باشد.
ساعت سه و نیم بود که به خانه رسیدیم. مادربزرگ و عمۀ رضا در حیاط منتظر ما بودند. با دیدن رضا، دورش حلقه زدند و کلی قربان صدقهاش رفتند. دقایقی بعد، عمویش هم با لباس جوشکاری به جمع اضافه شد و بعد از سلام و احوالپرسی پرسید: « آقا امید..کجاها رفتید امروز؟ »
خابران/ صندلی ماشین را کمی خواباندم و غرق در تماشای طبیعت شدم. دشت مثل تابلویی بزرگ و رنگارنگ، حسابی دلربایی میکرد. در افقِ دوردست، سرسبزیِ زمین با آبیِ آسمان پیوندخورده بود و شاهینی بلندپرواز، بین زمین و آسمان در حال طواف دور تک درخت وسط گندمزار بود. تو گویی نقاش طبیعت با کِلک خیالانگیزش، ما […]
خابران/ باران تقریبا قطع شده بود و ابرها داشتند به تدریج پهنه آسمان را ترک میکردند. گندمزارهای سرسبز اطراف جاده، با وزش نسیم به جنبش در آمده بودند و با حرکاتی موزون و هماهنگ حال خوششان را فریاد میزدند. آفتاب هم هر از چندگاهی از لابهلای ابرها سرک میکشید و نور طلایی خود را بر […]
خابران/ پارک در آن ساعت از روز خلوت بود و در آن، پرنده پر نمیزد. زیر یکی از درختها، دو نوجوان روبهروی هم ساکت نشسته بودند؛ یکی روی نیمکت و دیگری روی موتور پا رو پا انداخته بود. داشتند سیگار میکشیدند و زیر چشمی مرا میپاییدند. در مسیر سنگفرش عریض و تمیز پارک قدم میزدم […]
خابران/ وضعیت فعلی شهر و شهرستان رامشیر حالت عجیب و غریبی دارد. یکایک کوچه و خیابانها و میدانها بی کسی را فریاد میزنند. شهر ماههاست که بدون شهردار طی مسیر میکند. سرپرست شهرداری پس از مدتی فعالیت با رای تمامی اعضا عزل میشود اما دفتر شهرداری همچنان میزبان سرپرست است و کسی نمیداند چرا؟! شورای […]